بستنی شکلاتی پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:بستنی شکلاتی چند است؟خدمتکار گفت ۵۰ سنت. پسرک پول خردهایش ... ادامه مطلب
برو بالاتر… (داستانک نورا) توی بیمارستانی دستیار یکی از دکترها بودم. روزی از روزها دکتر ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشانم داد که باید پایش را به ... ادامه مطلب
آرایشگر مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند ... ادامه مطلب
قدیمها یک کارگر عرب داشتیم که خیلی میفهمید. اسمش جمال بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اوّلها مَلات سیمان درست می کرد و می برد ... ادامه مطلب